سیاهی گفت
اینک من ، بهین فرزند دریاها
شما را ، ای گروه تشنگان ، سیراب خواهم کرد
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
پس از باران ، جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من
ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را
نبینم … وای … این شاخک چه بی جان است و پژمرده …
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا
زبردستی که دایم می مکد خون و طراوت را
نهان در پشت این ابر دروغین بود و می خندید
مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر
نگه می کرد غار تیره با خمیازه ای جاوید
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
دیگر این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد
ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده :
“ فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد ”
خروش رعد غوغا کرد ، با فریاد غول آسا
غریو از تشنگان برخاست
باران است … هی باران
پس از هرگز … خدا را شکر … چندان بد نشد آخر
ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران
به زیر ناودانها تشنگان ، با چهره های مات
فشرده بین کفها کاسه های بی قراری را
تحمل کن پدر ، باید تحمل کرد ،
می دانم
تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را
ولی باران نیامد
پس چرا باران نمی آید ؟
نمی دانم ولی این ابر بارانی ست ، می دانم
ببار ای ابر بارانی ، ببار ای ابر بارانی
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم
“ شما را ، ای گروه تشنگان سیراب خواهم کرد “
صدای رعد آمد باز ، با فریاد غول آسا
ولی باران نیامد
“ پس چرا باران نمی آید ؟ ”
سر آمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند :
“ آیا این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟ “
و آن پیر دورگر گفت با لبخند زهر آگین
“فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد”
مهدي اخوان ثالث - سترون
به هر حال هر صدایی یک وقتی خاموش میشه اینم آخرین پست منه که مینویسم
دیگه نه صدایی مونده نه نایی که طنینی داشته باشه پس طنین صدا تموم میشه
به هر حال تمام این مدت سعی بر این بود با طنز بنویسم شاید شادی آور باشه
اما این آخری دیگه طنز نیست خداحافظی هیچوقت طناز نیست.
خوب طولش ندم کوتاه و مختصر و مفید فقط خداحافظ و بدرود همیشه هر جا هستید
شاد و سربلند و پیروز باشید التماس دعا خدا نگهدار .
وقته یادم رفته چیزی بنویسم . ضمن پوزش فراوان از خواننده های بیشمار ( نمیشه
شمردشون چون باید باشن که شمرده بشن ) قول میدم از این به بعد بیشتراز چند ماه
غیبت نداشته باشم و دنیای علم و ادب و اندیشه و هنر و سیاست و اقتصاد و اینارو
بیشتر بپویانم.
نه اینکه شبابیدارم قرارشده بشم کشیکچی شب اینترنت صاحبش گفته بیمه هم داره.
جالا شما هم از سر حالی من سود استفاده از خودتون در نوکنید .
دوباره تازگی ها گیر دادند صغیر و پیر و برنا را گرفتند
به عنوان شریک جرم ِآدم همین امروز حوا را گرفتند
یوزارسیف زنگ زد فوراً صد و ده و آن ها هم زلیخا را گرفتند
به جرم اغتشاش ، ایجاد وحشت عصای دست موسی را گرفتند
نموده چون دخالت در پزشکی یکی می گفت عیسی را گرفتند
به جرم بخشش آن دو به خالی جناب حافظ ما را گرفتند
سپس افغانیان هم از لج او سمرقند و بخارا را گرفتند
خبر آمد که مجنون خودکشی کرد به جرم قتل لیلا را گرفتند
و یک شب گشت آمد کوچه را بست سپس وامق و عذرا را گرفتند
به جرم کشتن سهراب ِناکام شنیدم رستم آقا را گرفتند
از اول چون که «او» با ما نبوده لذا مستر اوباما را گرفتند
طرف شد ازقاچاق ارز دارا ولی بیچاره سارا را گرفتند
طرفداران اشعار کلاسیک یورش بردند و نیما را گرفتند
دکان (مطربا ) را تخته کردند وبیچاره نکیسا را گرفتند
به جرم خوردن بید مشک و کاسنی عرق خورهای کسری را گرفتند
کمر را چون که نرمش داد بابا به جرم رقص بابا را گرفتند
به جرم اختفای دیش و آنتن تمام پشت (با ما ) را گرفتند
سُراییدند خیلی ها اراجیف ولی تنها آرمان! را گرفتند
اینم یه آهنگ شیک که بدونین هم خوشم هم دلخوشم هم سرخوشم هم .....
حی و حاضرملبس به لباس رزم زمستانی بزنم به کوچه اندر پی خرید
سطلی ماست و احیانا یکی دو قلم مایحتاج دیگرازقبیل شکلات وآدامس
ولی اصل قضیه دراین اشتیاق وافربه خرید ماست دراصل سرکشی به
دکه ی روزنامه فروشی بود تا جیره ی هفتگی گیرم بیاد. چند قلم مجله
و یکی دوتا جدول جیره ی هفتگی و بعضا ماهیانه بود یعنی سهم ما از
بساط روزنامه فروش سرخیابون دارمشون هنوز دانستنیها و دانشمند و
جدول کتیبه واگر نخندین بهم کیهان بچه ها .
به میمنت زندگی ماشینی و گرفتاریهای عدیده خیلی ساله که خرید ماست
روزجمعه رفته تو خاطره ها به امید خدا مجله پجله هم که اصلا هم
اشکال عرفی داره هم شرعی اصلاساعت هفت صبح کی حس بیدارشدن
داره دلت خوشه ها. داش محمود بی زحمت ساعتو کوک کن رو ۱۱
اینم یه عکس پر محتوا !!!!!!!

چشم که باز کردم دیدم اینجام فکر که کردم دیدم عجیب سر حالم یادم که اومد دیدم
اول صبح بسیار خوبی داشتم عالی تر از این چی میشد. اینه که اومدم سلام بدم حالی
بپرسم. خلاصه توپ توپم خدا نگیره این پیازچه رو از من که خوب سر حالم میاره شارژم
میکنه و امیدوار پس به سلامتی پیازچه که بهترینه تو دنیا همه با هم هیپ هیپ هورا
هیپ هیپ هورا .
حالا دیگه هستم هر روز میام البته بعد از دوپینگ با پیازچه.
پس تا دوباره ای دیگر پیازچه ی دلتون همیشه سبز
آجیل مشکل گشا همه جمع میشدن خونه ی یکی از اقوام .
خونه ی ما قدیمی بود اندرونی داشت و بیرونی یعضی سالها همه جمع میشدن
خونه ی ما مادرم تخصص عجیبی در تهیه و توزیع آجیل و انار دون کرده داره ما هم
که ذوق زده یا میخوردیم یا آتیش میسوزوندیم. عشقمونم تلویزیون شاوب لورنس
۲۴ اینچ گوشه ی اطاق بود که فیلمی نشون بده یا سریالی. یادش بخیر زود گذشت
به هر حال اومدم بگم شب یلداتون خوش هرجا هستین شاد باشین.
پارسالم دقیقا شب یلدا یه نوشته داشتم چیز زیادی فرق نکرده از اونموقع تا الآن
همون انتظار و همون چشم براهی شب یلداتون قشنگ انتظارتون کوتاه.
پس از گذشت شونصد روز از آپدیت نکردن بلاگ خود من اعلام می کنم که الآن آپدیت کردم.
وی همچنین گفت از این به بعد بجای شونصد روز احتمالا پونصد روز به پونصد روز می آپم.
در این مدت که من نبود هیچکس نبود که جای من باشه پس من بی من بود.
از اینکه با من بودید ممنونم برای اینکه بدونین و مطمئن باشین سرحالم یه آهنگ با حال
و پر انرژی میزارم دانلود کنین و حالشو ببرین .
با من به ادامه من توجه کنین
ارادتمند شما خود من
من مرگ را
اینک موج سنگین گذر زمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریایی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دگرگونه آغاز کرده ام
نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من
در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه
من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ
سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم
پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم
پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم
زنده یاد احمد شاملو ( آیدا در آینه )
خیلی وقته نیستم اینجا یعنی هیچ جا نیستم سرم شلوغه کارم زیاد نه وقت داشتم
نه حوصله ولی به هر حال امروز نمیشد که نشه که بیام پس اومدم چون فقط خودم به
خودم میتونم بگم" تولدت مبارک " آخه امروز تولدم بود کسی یادش نبود اینه که خودم
خودمو تحویل گرفتم.
خوش باشید شاید بیشتر بیام از این به بعد آخه متولد شدم دیگه
برآن فانوس کهش دستي نيفروخت
بر آن دوکي که بر رَف بيصد ا ماند
بر آن آيينهي زنگاربسته
بر آن گهواره کهش دستي نجنباند
بر آن حلقه که کس بر در نکوبيد
بر آن در کهش کسي نگشود ديگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کساش ننهاده ديري پاي بر سر ــ
بهار ِمنتظر بيمصرف افتاد!
به هر بامي درنگي کرد و بگذشت
به هر کويي صدايي کرد و اِستاد
ولي نامد جواب از قريه، نز دشت.
نه دود از کومهيي برخاست در ده
نه چوپاني به صحرا دَم به ني داد
نه گُل روييد، نه زنبور پر زد
نه مرغ ِکدخدا برداشت فرياد.
به صد اميد آمد ، رفت نوميد
بهار ــ آري بر او نگشود کس در.
درين ويران به رويش کس نخنديد
کساش تاجي ز گُل ننهاد بر سر.
کسي از کومه سر بيرون نياورد
نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقي.
هوا با ضربههاي دف نجنبيد
گُلي خودروي برنامد ز باغي.
نه آدمها، نه گاوآهن، نه اسبان
نه زن ، نه بچه... ده خاموش ، خاموش.
نه کبک انجير ميخوانَد به دره
نه بر پسته شکوفه ميزند جوش.
به هيچ ارابهيي اسبي نبستند
سرود پُتک آهنگر نيامد
کسي خيشي نبُرد از ده به مزرع
سگ ِ گله به عوعو در نيامد.
کسي پيدا نشد غمناک و خوشحال
که پا بر جادهي خلوت گذارد
کسي پيدا نشد در مقدم ِسال
که شادان يا غمين آهي بر آرد.
غروب ِروز ِاول ليک، تنها
درين خلوتگه ِغوکان ِمفلوک
به ياد ِآن حکايتها که رفتهست
ز عمق برکه يک دَم ناله زد غوک...
بهار آمد، نبود اما حياتي
درين ويرانسراي محنتآور
بهار آمد، دريغا از نشاطي
که شمع افروزد و بگشايدش در!
هواي تازه (1328) - احمد شاملو